معمولا بیشتر اوقات حرف میزد و چیزی بر زبان خود جاری می نمود هر زمان که به اتاق او میرفتی با تو شروع به صحبت میکرد. در آخرین دیدارم او هیچ حرفی نزد و هیچ نگفت ولی همیشه رساندن مقصود با حرف زدن نیست: کاری، سکوتی، رفتاری از خود به نوعی رساندن معنا است
در آخرین دیدارم دیگر به این نحو ارتباط با افراد عادت کرده و خو گرفته بود گویی راه جدیدی برای بیان حرف ها و مراد هایش پیدا کرده بود و حرف زدن طبق معمول مردم را عادی و سطحی میپنداشت. او با این راه جدیدش مفاهیم زیادی را به من آموخت
به من فهماند که دیگر از خود اختیاری ندارد فهماند که دیگر نمیتواند فعلی را حتی کاری که در آن مرحله به او مربوط میشد را انجام دهد تابع محض اراده دیگران بود اگر او را میسوزاندند میسوخت و اگر به روی او خاک میریختند دفن میشد چنانکه گویی با آنان پیمانی ناگسستنی به این نحو که از این پس اراده شما اراده من است بسته بود.
به من فهماند که اسم ها و دوست داشتن ها در اول و آخر متغیر اند و دارای ثبات نیستند گویی با این تغیر اسم او به میت او همانی نبود که هزاران خاطره تلخ و شیرین به سبب وجودش ساخته بودیم
به من آموخت که به همه چیز و هر کس بایستی با دید عبرت و تجربه بنگرم حتی از جسم بی جانی که در سرد خانه در در اتاق ملاقات، منتظر تمام شدن قائله بود با اینکه ساعاتی قبل در اتاق خود نشسته و در انتظار چای و صحبت با اطرافیان خود بود ولی اینک بی صبرانه به دنبال طی کردن مسیر جدید خود است
به من یاد داد که در نهایت برایم جز کفنی که آن هم چند روزی مهمان من است باقی نخواهد ماند بنابر این مانند خودش به اعتبار اینکه دنیا ابدی است تلاشی نکنم و حرصی نزنم.
به من یاد داد که گرچه در زندگانی خود در اجتماع بوده باشی و در نزد تو همیشه افرادی باشند به ناچار در نهایت، در آخر بایستی خلوتی داشته و همه را از نزد خود متفرق کنی
با این تفاوت که این دفعه این خلوت از روی اختیار نخواهد بود
خیلی دوست داشتم که ببینم اگربه این گونه نبود به من چه میگفت؟ چه میخواست؟ از چه خوشحال بود؟ و از چه ناراحت بود ؟ الان و در حال حاضر چه درخواستی از من داشت؟ افسوس که از ملزومات سفر او این حالاتی است که به او دست داده جسم بی جان او پر از سکوت های معنا دار و مبهم پر از کتمان سر ها است...